_ _ _ _ _
بیست ساله ام ...
در محاصره ی چهار دیوارم ، منتظرم ، دلم برای اغوش کسی تنگ است
دلم هوای عطر کودکی دارد .
به مادرم می اندیشم و حادث می شود .
.....
در انتهای اتاق سایه ای می بینم ، سایه ای روشن
مادر با چادر پیر تر به نظر می اید . پیش می روم و پیش می اید
و اعجاز اغوشش را به من می بخشد ...
دیگر دردی نیست ، دیگر نمی ترسم ، دیگر تنها نیستم ...
مادر را نگاه می کنم چادر او را پیر تر نکرده بود. موهای سیاهش را گم کرده است ...
باید به او بگویم که اغوشش ، چه اکسیری است
باید سپیدی تک تک موهایش را جبران کنم ، اما چگونه ؟
یغما گلرویی