_ _ _ _ _
" الیزابتا " کوچک، شکننده و شاد ، تا چند ماه دیگر پنج سالش می شود .
او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن ،
ناگهان مرا نگاه کرد وپرسید
- زندگی یعنی چه ؟
جواب احمقانه ای به او دادم .
- زندگی لحظه ای است بین تولد و مرگ .
- مرگ چیه ؟
- مرگ وقتی است که همه چیز تمام می شود .
- مثل زمستان ؟وقتی که برگ های درختان می ریزد ؟ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی شود .
وقتی بهار بیاید درخت دوباره زنده می شود .نه ؟
-ولی برای مرد ها اینطور نیست .زن ها و بچه ها هم همینطور ...وقتی کسی مرد ، برای همیشه مرده ، دیگر دوباره زنده نمی شود .
- این که نمی شه . این درست نیست .
- چرا الیزابتا ، بخواب ...
- من حرف های تو را قبول ندارم .فکر میکنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت ها در بهار زنده می شود .
فردای ان روز به ویتنام رفتم . در ویتنام جنگ بود .اتش بود و خون ...خبرنگاری بودم که دیر یا زود باید به انجا می رفتم .شب شد و خوابیدم .
و ناگهان صدای جنگ گوش ها را پر کرد .همه جا می لرزیدند .قلب ها سوراخ شد و در یک ان ضجه ی کودکان بی سر پرست
و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید .
و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی شود .