تبليغاتX
نجات دهنده ی خود را در آینه ببین ! - زندگی چیست ؟!

 

" الیزابتا " کوچک، شکننده و شاد ، تا چند ماه دیگر پنج سالش می شود .

او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن ،

ناگهان مرا نگاه کرد وپرسید

- زندگی یعنی چه ؟

جواب احمقانه ای به او دادم .

- زندگی لحظه ای است بین تولد و مرگ .

- مرگ چیه ؟

- مرگ وقتی است که همه چیز تمام می شود .

- مثل زمستان ؟وقتی که برگ های درختان می ریزد ؟ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی شود .

وقتی بهار بیاید درخت دوباره زنده می شود .نه ؟

-ولی برای مرد ها اینطور نیست .زن ها و بچه ها هم همینطور ...وقتی کسی مرد ، برای همیشه مرده ، دیگر دوباره زنده نمی شود .

- این که نمی شه . این درست نیست .

- چرا الیزابتا ، بخواب ...

- من حرف های تو را قبول ندارم .فکر میکنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت ها در بهار زنده می شود .

فردای ان روز به ویتنام رفتم . در ویتنام جنگ بود .اتش بود و خون ...خبرنگاری بودم که دیر یا زود باید به انجا می رفتم .شب شد و خوابیدم .

و ناگهان صدای جنگ گوش ها را پر کرد .همه جا می لرزیدند .قلب ها سوراخ شد و در یک ان ضجه ی کودکان بی سر پرست

و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید .

و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی شود .

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:34 نويسنده " ماهی سیاه کوچولو " |

__________________________ ______________ ____________________