_ _ _ _ _
ـ پیتر ، تو چرا به ویتنام( مقر جنگ ) امدی ؟
ـ بدون هیچ دلیل موجهی .حرفم را باور کن
بعد از جنگ اسراییل به پاریس برگشتم در پاریس حوصله ام سر رفته بود،همین
ـ پس از اینکه زندگیت را به خطر بیندازی ، خوشت می اید
اره من خطر را دوست دارم و هر چه بیشتر بترسم بیشتر خوشم می اید ...
ایا این حس در همه ی ما وجود ندارد ؟
ـ در واقع اره ، ولی احمقانه است
ـ من خیلی راجع به این موضوع فکر کرده ام
مردی که زندگیش را برای هدفی به خطر بیندازد شایسته ی ستایش شدن است
ولی یک مرد یا یک زن که زندگیش را بخطر می اندازد ، فقط چون حوصله اش سر رفته ... سزاوار هیچ محبتی نیست.
ـ چرا ؟
ـ برای اینکه این مرد یا این زن چیز قابل توجهی در باطنشان ندارند و خالی تر از ان هستند که خودشان فکر می کنند .
ـ شاید تنها و بدبخت
ـ باید راه دیگری را برای این تنهایی جستجو کرد .پیتر باید با بدبختی جنگید
ـ این به میزان بدبختی بستگی دارد .اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد دیگر میلی به جنگیدن با ان نداری .فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده ان را فراموش کنی
راستی این جمله ی وحشتناک از کیست ؟
" گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد ،که خودش را هم از دست بدهد "