تبليغاتX
نجات دهنده ی خود را در آینه ببین ! - زندگی جنگ است و دیگر هیچ

ـ پیتر ، تو چرا به ویتنام( مقر جنگ ) امدی ؟

ـ بدون هیچ دلیل موجهی .حرفم را باور کن

بعد از جنگ اسراییل به پاریس برگشتم در پاریس حوصله ام سر رفته بود،همین

ـ پس از اینکه زندگیت را به خطر بیندازی ، خوشت می اید

اره من خطر را دوست دارم و هر چه بیشتر بترسم بیشتر خوشم می اید ...

 ایا این حس در همه ی ما وجود ندارد ؟

ـ در واقع اره ، ولی احمقانه است

ـ من خیلی راجع به این موضوع فکر کرده ام

مردی که زندگیش را برای هدفی به خطر بیندازد شایسته ی ستایش شدن است

ولی یک مرد یا یک زن که زندگیش را بخطر می اندازد ، فقط چون حوصله اش سر رفته ... سزاوار هیچ محبتی نیست.

ـ چرا ؟

ـ برای اینکه این مرد یا این زن چیز قابل توجهی در باطنشان ندارند و خالی تر از ان هستند که خودشان فکر می کنند .

ـ شاید تنها و بدبخت

ـ باید راه دیگری را برای این تنهایی جستجو کرد .پیتر باید با بدبختی جنگید

ـ این به میزان بدبختی بستگی دارد .اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد دیگر میلی به جنگیدن با ان نداری .

فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده ان را فراموش کنی

راستی این جمله ی وحشتناک از کیست ؟

" گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد ،که خودش را هم از دست بدهد "

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:14 نويسنده " ماهی سیاه کوچولو " |

__________________________ ______________ ____________________