_ _ _ _ _
وقتی تو نیستی نه هست های ما
چونان که بایدند نباید ها ...
مثل همیشه اخر حرفم و حرف اخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا ...
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
ان روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مباداست !
پ.ن : اینجا جای تو نیست ماهی سیاه کوچولو
پ.ن : تا همیشه ... خداحافظ همین حالا
_ _ _ _ _
بیست ساله ام ...
در محاصره ی چهار دیوارم ، منتظرم ، دلم برای اغوش کسی تنگ است
دلم هوای عطر کودکی دارد .
به مادرم می اندیشم و حادث می شود .
.....
در انتهای اتاق سایه ای می بینم ، سایه ای روشن
مادر با چادر پیر تر به نظر می اید . پیش می روم و پیش می اید
و اعجاز اغوشش را به من می بخشد ...
دیگر دردی نیست ، دیگر نمی ترسم ، دیگر تنها نیستم ...
مادر را نگاه می کنم چادر او را پیر تر نکرده بود. موهای سیاهش را گم کرده است ...
باید به او بگویم که اغوشش ، چه اکسیری است
باید سپیدی تک تک موهایش را جبران کنم ، اما چگونه ؟
یغما گلرویی
_ _ _ _ _
به نظر تو حامله نشدن مردها ، براي آنها نقص محسوب مي شود يا مزيت؟