تبليغاتX
نجات دهنده ی خود را در آینه ببین !
 

   زندگی جاده ای پر پیچ و خم و ، پر از سنگ و کلوخه ...

   سنگ هایی که تو رو زمین می زنند . خونی و مالیت میکنند .

   سنگ هایی که فقط با چکمه های اهنی میشه از روشون گذشت .

   تازه این کافی نیست .چون وقتی پاهات رو بپوشونی هم ،

  یکی پیدا میشه که به سرت سنگ بزنه .

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:40 نويسنده " ماهی سیاه کوچولو " |

__________________________ ______________ ____________________

سفر

_ _ _ _ _

 

  سفر همیشه ، همسفر می خواد

  دل کندن از غم ، بال و پر می خواد

 

           

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:11 نويسنده " ماهی سیاه کوچولو "

__________________________ ______________ ____________________

 

" الیزابتا " کوچک، شکننده و شاد ، تا چند ماه دیگر پنج سالش می شود .

او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن ،

ناگهان مرا نگاه کرد وپرسید

- زندگی یعنی چه ؟

جواب احمقانه ای به او دادم .

- زندگی لحظه ای است بین تولد و مرگ .

- مرگ چیه ؟

- مرگ وقتی است که همه چیز تمام می شود .

- مثل زمستان ؟وقتی که برگ های درختان می ریزد ؟ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی شود .

وقتی بهار بیاید درخت دوباره زنده می شود .نه ؟

-ولی برای مرد ها اینطور نیست .زن ها و بچه ها هم همینطور ...وقتی کسی مرد ، برای همیشه مرده ، دیگر دوباره زنده نمی شود .

- این که نمی شه . این درست نیست .

- چرا الیزابتا ، بخواب ...

- من حرف های تو را قبول ندارم .فکر میکنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت ها در بهار زنده می شود .

فردای ان روز به ویتنام رفتم . در ویتنام جنگ بود .اتش بود و خون ...خبرنگاری بودم که دیر یا زود باید به انجا می رفتم .شب شد و خوابیدم .

و ناگهان صدای جنگ گوش ها را پر کرد .همه جا می لرزیدند .قلب ها سوراخ شد و در یک ان ضجه ی کودکان بی سر پرست

و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید .

و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی شود .

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:34 نويسنده " ماهی سیاه کوچولو " |

__________________________ ______________ ____________________

ـ پیتر ، تو چرا به ویتنام( مقر جنگ ) امدی ؟

ـ بدون هیچ دلیل موجهی .حرفم را باور کن

بعد از جنگ اسراییل به پاریس برگشتم در پاریس حوصله ام سر رفته بود،همین

ـ پس از اینکه زندگیت را به خطر بیندازی ، خوشت می اید

اره من خطر را دوست دارم و هر چه بیشتر بترسم بیشتر خوشم می اید ...

 ایا این حس در همه ی ما وجود ندارد ؟

ـ در واقع اره ، ولی احمقانه است

ـ من خیلی راجع به این موضوع فکر کرده ام

مردی که زندگیش را برای هدفی به خطر بیندازد شایسته ی ستایش شدن است

ولی یک مرد یا یک زن که زندگیش را بخطر می اندازد ، فقط چون حوصله اش سر رفته ... سزاوار هیچ محبتی نیست.

ـ چرا ؟

ـ برای اینکه این مرد یا این زن چیز قابل توجهی در باطنشان ندارند و خالی تر از ان هستند که خودشان فکر می کنند .

ـ شاید تنها و بدبخت

ـ باید راه دیگری را برای این تنهایی جستجو کرد .پیتر باید با بدبختی جنگید

ـ این به میزان بدبختی بستگی دارد .اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد دیگر میلی به جنگیدن با ان نداری .

فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده ان را فراموش کنی

راستی این جمله ی وحشتناک از کیست ؟

" گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد ،که خودش را هم از دست بدهد "

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:14 نويسنده " ماهی سیاه کوچولو " |

__________________________ ______________ ____________________

 

عزیز دل بیاموز ...

در هیاهوی دیگران ، ارام پرورش پیدا کنی .

و بیاد بیاور ... که صلح ، جز در سکوت خودت ، در جای دیگری یافت نمی شود.

حقیقت ضمیرت را با حالتی ارام و خاموش بیان کن .

و نصایح دیگران را ، با قلبی باز و وجدانی ازاد بگوش بسپار .

حتی اگر دیگران از تو احمق تر و نادان تر باشند .

 

  پ.ن :زندگانی نه وا پس رود و نه در انتظار دیروز درنگ کند .

+ تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:25 نويسنده " ماهی سیاه کوچولو " |

__________________________ ______________ ____________________