_ _ _ _ _
زندگی جاده ای پر پیچ و خم و ، پر از سنگ و کلوخه ...
سنگ هایی که تو رو زمین می زنند . خونی و مالیت میکنند .
سنگ هایی که فقط با چکمه های اهنی میشه از روشون گذشت .
تازه این کافی نیست .چون وقتی پاهات رو بپوشونی هم ،
یکی پیدا میشه که به سرت سنگ بزنه .
_ _ _ _ _
سفر همیشه ، همسفر می خواد
دل کندن از غم ، بال و پر می خواد

_ _ _ _ _
" الیزابتا " کوچک، شکننده و شاد ، تا چند ماه دیگر پنج سالش می شود .
او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن ،
ناگهان مرا نگاه کرد وپرسید
- زندگی یعنی چه ؟
جواب احمقانه ای به او دادم .
- زندگی لحظه ای است بین تولد و مرگ .
- مرگ چیه ؟
- مرگ وقتی است که همه چیز تمام می شود .
- مثل زمستان ؟وقتی که برگ های درختان می ریزد ؟ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی شود .
وقتی بهار بیاید درخت دوباره زنده می شود .نه ؟
-ولی برای مرد ها اینطور نیست .زن ها و بچه ها هم همینطور ...وقتی کسی مرد ، برای همیشه مرده ، دیگر دوباره زنده نمی شود .
- این که نمی شه . این درست نیست .
- چرا الیزابتا ، بخواب ...
- من حرف های تو را قبول ندارم .فکر میکنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت ها در بهار زنده می شود .
فردای ان روز به ویتنام رفتم . در ویتنام جنگ بود .اتش بود و خون ...خبرنگاری بودم که دیر یا زود باید به انجا می رفتم .شب شد و خوابیدم .
و ناگهان صدای جنگ گوش ها را پر کرد .همه جا می لرزیدند .قلب ها سوراخ شد و در یک ان ضجه ی کودکان بی سر پرست
و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید .
و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی شود .
_ _ _ _ _
ـ پیتر ، تو چرا به ویتنام( مقر جنگ ) امدی ؟
ـ بدون هیچ دلیل موجهی .حرفم را باور کن
بعد از جنگ اسراییل به پاریس برگشتم در پاریس حوصله ام سر رفته بود،همین
ـ پس از اینکه زندگیت را به خطر بیندازی ، خوشت می اید
اره من خطر را دوست دارم و هر چه بیشتر بترسم بیشتر خوشم می اید ...
ایا این حس در همه ی ما وجود ندارد ؟
ـ در واقع اره ، ولی احمقانه است
ـ من خیلی راجع به این موضوع فکر کرده ام
مردی که زندگیش را برای هدفی به خطر بیندازد شایسته ی ستایش شدن است
ولی یک مرد یا یک زن که زندگیش را بخطر می اندازد ، فقط چون حوصله اش سر رفته ... سزاوار هیچ محبتی نیست.
ـ چرا ؟
ـ برای اینکه این مرد یا این زن چیز قابل توجهی در باطنشان ندارند و خالی تر از ان هستند که خودشان فکر می کنند .
ـ شاید تنها و بدبخت
ـ باید راه دیگری را برای این تنهایی جستجو کرد .پیتر باید با بدبختی جنگید
ـ این به میزان بدبختی بستگی دارد .اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد دیگر میلی به جنگیدن با ان نداری .فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده ان را فراموش کنی
راستی این جمله ی وحشتناک از کیست ؟
" گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد ،که خودش را هم از دست بدهد "
_ _ _ _ _
عزیز دل بیاموز ...
در هیاهوی دیگران ، ارام پرورش پیدا کنی .
و بیاد بیاور ... که صلح ، جز در سکوت خودت ، در جای دیگری یافت نمی شود.
حقیقت ضمیرت را با حالتی ارام و خاموش بیان کن .
و نصایح دیگران را ، با قلبی باز و وجدانی ازاد بگوش بسپار .
حتی اگر دیگران از تو احمق تر و نادان تر باشند .
پ.ن :زندگانی نه وا پس رود و نه در انتظار دیروز درنگ کند .