در تب و تاب رفتنم به فکر راهي شدنم
تو اي هميشه همسفر مرا شناختي تو اگر
مرا پس از من بنويس به هر کس از من بنويس
اي تو هواي هر نفس هر نفس از من بنويس
مرا به دنيا بنويس هميشه تنها بنويس
به آب و خاک آتش و باد براي فردا بنويس
تو جان من باشو و بگو به ياد من باش و بگو
ميلاد من باشو بگو جانان من باش و بگو
نفس اگر امان نداد روي خوشي نشان نداد
رفتو دوباره برنگشت مرا دوباره جان نداد
دست وزبان من تو باش نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من نام و نشان من تو باش
بگو حکايت مرا قصه هجرت مرا
توشه اي از غزل ببخش راه زيارت مرا
پ.ن : این نامه به کودکی نوشته شده که تنها تخیل شیرین اکنون است
و هیچ گونه وجود خارجی ندارد
+ تاريخ
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
ساعت 0:48
نويسنده " ماهی سیاه کوچولو "
|
__________________________ ______________
____________________
از نیستی به هستی اوردنت شجاعتی تمام نشدنی می خواد .
دست سرنوشت تو رو از هیچ جدات میکنه و به قعر گودال زندگی (هیچ) می فرسته .
از اینکه مجبورم زندگی، دینت، مذهبت و گاهی عقایدم رو بهت تحمیل کنم زجر می کشم .
نمی خوام به خاطر خود خواهی من به دنیا بیای ...
کوچولو ....
زندگی کردن، ارزش درد کشیدن رو داره حتی اگر به قیمت مردن تمام بشه .
قدم گذاشتن تو به این دنیا برچسب جدیدی رو واسم به ارمغان میاره " مادر "
از این کلمه به وجد میام ، وقتی تو تکرارش کنی
واسه دیدنت، به اغوش کشیدنت و لمس بودنت لحظه شماری میکنم ... لحظه شماری
از سکوت بیرون بیا من به بودنت محتاجم
پ.ن : این پست با شرمی خاص نوشته شد .
پ.ن : خط خطی
+ تاريخ
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
ساعت 14:28
نويسنده " ماهی سیاه کوچولو "
|
__________________________ ______________
____________________