_ _ _ _ _
موهای سیاهت در مصاف با سختی های زندگی رنگ باختند .
دستانت پینه بسته و دلت همچنان چون اینه صاف ...
پدر نازنینم ، اسطوره ی تمام زندگیم
مرا به چشم همان دختر هفت ساله ای ببین که از دیو سیاه شب می ترسد .
همان که در شبانه های بی اضطراب ، انقدر قصه ی ماهی سیاه کوچولو را در گوشش زمزمه کردی
که تمام زندگیش رنگ و بوی سفر گرفت .
مرا همان دختر کوچکت بپندار ، من از بزرگ شدن بیزارم .
نگذار گذر زمان و ورود من به دنیای ادم بزرگ ها دوستیمان را کمرنگ کند .
اغوشت هنوز هم برای من تداعی جایگاهی پر از شور زندگیست .
دست نوازشت هم که دیگر کمتر بر سرم کشیده می شود ، نوید یک دنیا ارامش ...
این نعمات را از من دریغ نکن عزیزم .
در یکی از شب های دلتنگی صدا کن مرا تا برایت زمزمه کنم ...
پدر از تو اموختم درد را و معنای بیداری مرد را
نکردم فراموش درد تو را ، شرر های رخسار زرد تو را
الهی صفای تو لبریز تر ، نگاهت نگاه دلاویز تر
برایم تو از اب نامی تری ، تو جانی تو از جان گرامی تری
بابا ، خیلی وقته که منو صدا نکردی ...
پ.ن : سفیدی موهایت یاداور شد که در پس شبهای تیره عاقبت سپیدیست .
پ.ن :واکنش پدرم نسبت به این پست قطره های اشکی بود
که ریخته نشده بود مگر در سوگ پدرش .

_ _ _ _ _
ه . ا .سایه

_ _ _ _ _
ـ رها ؟؟ 8 سالگی چه رنگیه ؟
ـ بنفش ... تیرگی اش هم به خاطر مدرسه است .
ـ زندگی چی ؟
ـ سبز
ـ خدا چی ؟ رها ... خدا چه رنگیه ؟
ـ خدا ، یکتاست.
ـ یعنی چی ؟
ـ دقیقا نمی دونم ، اما معلمم میگه خدا یکتا و بی نیازه .
و من به شعر هفت سالگی فروغ ایمان می اورم .
ای هفت سالگی ، ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت .
با خودم می اندیشم چرا خدا را ناملموس و دست نیافتی جلوه داده اند ؟
پشت نیمکت نشستن ها ، الفبای دروغین را جایگزین الفبای یک دل قلب هایمان ساخت .
چقدر باید پرداخت ؟
پ.ن : Out of sight , Out of mind
_ _ _ _ _
چقدر پروانه ها کمیابند ...
در دلم سکوت فریادی جان می گیرد ...
طنین تپش های بیقرار قلبی ، قرار می گیرد ....
نگاه پر فروغ امیدی، رنگ می بازد ...
رقص انگشتان روی کاغذ می میرد ... شوق من هم ...
کاوش کافیست .
تنها زمزمه ای می ماند ...
چقدر پروانه ها کمیابند .
پ.ن : دلم گواهی روزهای روشن می دهد ، روزهای بی دغدغه ...
من خطاب به مادرم : خوش به حالت که کسی هست " مامان " صدات کنه
کاش کسی بود به من می گفت "مامان "