_ _ _ _ _
اشک هایم را تسکین تمام ناگواری ها٬ عبث ها و نا فرجامی هایت میکنم .
......
در یکی از روز های بهاریت ٬ همه ی عشق و امید به اینده ام را ربودی .
در ان عصر پاییزیت ٬ عزیزی را به دستان خاک و خدا سپردم.
و در ان شب زمستانیت ٬ تمام رویای دیروز و زندگی امروز را ...
......
وقتی طبیعت با این سر سختی تن به تغییر می دهد ... من ٬ چرا نه ؟؟
بهار بهانه ایست برای نقطه سر خطی دیگر ...
نقطه های پر رنگم را در انتهای تمام نا امیدی ها ٬بیهوده زیستن ها ٬ کینه ها و غم ها میگذارم
و شروعی متفاوت ...
پ . ن : بارالها در زیر الاچیق رحمت و بندگی ات مرا ٬ ماوا بده .

_ _ _ _ _
شرح سرنوشت کمی عجیبم را نمی دانم باید به دست کدامین نقال بسپارم ...
تا او حکایت کند و من از دور با چشمانی بسته دلی بسته کارهای درست و اشتباهم را یکی یکی مرور کنم
و ببینم چقدر از این اتفاقات دست سرنوشت بوده و چقدر حماقت خودم ...
.......
دلم می خواد انقدر خودم را بلند صدا بزنم که از خواب غفلت بیدار شوم .
دست غریب سرنوشت با دست دل٬ دست به یکی کرد تا نباید ها اتفاق افتاد .

_ _ _ _ _
پ.ن : برای نجات از باتلاق یکنواختی دستانمان را به سوی اسمان دراز کنیم .